![]() |
![]() |
![]() |
مــــــــرگ خــــودم :
بی انصافی ست،
پشت بر من و جهان خوابیدن!
یک روز،
دو روز،
سه روز،
دقیقا یک ماه دیگر...
ماشه را می چکانمُ
زمان را بر مُچ ِ دستم تکه تکه می کنم،
تا فراموشم شود
که پشتم را با مرگ تعویض خواهم کرد!
مرگِ تو،
یا مـــــــــــــرگِ خـــــــــــــــــــودم...
نوشته پایین آخرین پیامی ست برای آن عده از مخاطبان آشنای تنـــهاتـرین تنـــهایـان :
چنین می اندیشم...
در کودکی ما را
از تماشای شترها منع می کردند
و در بزرگسالی از تماشای گذشته!
کسی نگفت! هیــــــــــــــــچ!
کسی به ما گفتنی ها را نگفت!
هیــــــــــــــــــــچ...
کسی نگفت انسان در آینده به سنجابی تبدیل خواهد شد!
در وحشتِ به تمامی در آینده بودن!
در یـــــــــک شــــــــنبه نیست انگاری
ببیــــــــن....
این پنجره را ببین
روزگاری نه چندان دور قاب ِقامت ِ پدر بزرگ مادریم بود
عطر کوه ها را داشت
ترکیبی از سوسن های وحشی و باروت های دست ساخت خودش
که از آن پازن های بهار را تنبیه می کرد
و روزی که مُرد باورمان شد که همه مُردنی اند
و روزگاری دیگر
که انگار همین دیروز بود
هیئت پدرم را،
در همان قاب به یاد می آورم
لاغر اندام و اندکی خمیده
بوی کاغذ خیس می داد و پلاستیک ِ سوخته،
و همیشه ی خدا نیز
سیگارش را در جا می گذاشت...
بی تاب در خانه تاب می خورد
و من می دانستم که آن روز از خدا سیلی خورده است!
بی دلیل...
مهربان بود
و آهنگ ِ صدایش در انتقال ِ چیزهای زیادی که می دانست
نا هم آهنگ بود و حال این پنجره همان قاب ِ اجدادی ست!
متناسب با احوالات ِ شخصی شخص ِ بنده!
برای اثباتِ وجود ِ خدا دلایل اندیشده ام
با این وجود در گذشته اکثرا نمازم قضا می شد!
آری قضا می شد همه مقدساتم
در بمباران فکریِ این قرن ِ کافر!
در یک شنبه نیست انگاری
سمور فکور در سایه روشن ِ اطاق
لیس می زند خون ِ شور ِ دست و پای خود را
که زخمی ِ زوایای هزار ذوزنقه ست
چند سال می گذرد؟
چند!
سال!
تبار ِ من، چون وهمی نا به هنگام
به زودی در خم ِ آخرین گردنه محو می شود
چند!
سال!
زمان طولانی تر از آن چیزیست،
که با ساعت ها تنظیم کرده ایم!
چند!
سال!
چگونه است که نفرت را
جزء احساس های اصلی به حساب نمی آورند!
چندسال است که مادرت را
کبوتران دست آموزت را
و کتاب فارسی اول دبستانت را
کنار ِ بوته ی شقایق
به مقصد ِ فتح مساحت ذوزنقه ترک گفته یی؟
سرگردان میان عمو ها و خاله هایی
که سلام بر ایشان به شکل ِ عادتی در آمده است
و حسادت می کنند به سیاهی موها و میشی ِ چشمانت!
عادتی هم چون دیگر عادات :
صد سال جنگ برای یک سال صلح!
صد سال دروغ برای یک سال راستی!
جنبش لب ها و قدرت اهریمنی تاثیر ِ کلام!
انسان،
پرنده یی با آواز های مسمومش!
دارکوبی برای ساخت لانه،
بر شقیقه ام می کوبد...
آری! این چنین می اندیشم
در یک شنبه نیست انگاری
مادرت تو راخواهد شناخت!
کبوتران شانه هایت را از یاد نبرده اند!
و ورق می خورد همچنان کتابت
کنار ِ شقایق خاطره!
لولهی تفنگ
دهانه ی لانه را تنگ تر کرده است
و بوی باروت دل تنگ می کند
از برای عطر ادار جوجه تیغی ها
بر گَوَن قلمروهاشان!
ما با نباتات نسبتی خونی داریم،
وابستگی یی نه چندان دور!
در روزهای سردُ سفید ِ یک سانی!
روزهایی که ما همه گرسنه یک نوع نان بودیم!
چه کسی باور می کند،
خوش بختی، شکستن لایه ی نازکی یخ باشد،
بر گودالی کوچک؟
کی؟
کدام؟ یخ؟
کی؟
و آهنگِ اولین شکست یخ لاله
با دست های کوچک ِ لرزان...
اولین پرواز پرندگان
باید چیزی شبیه ِ اولین سفر ِ کودکان باشد!
جهان سرش را با شامپو شسته است!
ایستاده و آرام
به سمت آئینه می خزم
با اضطراب ِ دلهره آور تعویض چشم ها...
و تازه می شود دل
از تماشای دو مروارید ِ درخشان
بر کیسه پاره پوره ی صورتم!
جهان پُر از لب خند ُ پروانه ی سفید بود!
کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام ِ دیدارش کردم؟
چنین می اندیشم
در یکشنبه نیست انگاری!
از کتاب ها جز دروغ و اتلاف،
از آشنایی ها جز کینه،
چیزی نصیبم نگشته است!
کتمان حقایق ِ مکتوب
به ازای حقایقی که دست ِ بیان به اَدایشان نمی رسد
و نفی دوستی ها
به خاطر ِ خودخواهی های خودخواسته!
در یک شنبه نیست انگاری!
دیگر این را سال هاست که از بَر شده ام!
عادات، همان از بر شده هایند!
به آینده که برسی
تا خوش بختی فاصله ات بیشتر از یک ماه نخواهد شد!
یک ماه!
نه یک روز کمتر
و نه یک روز بیشتر
یک ماه دیگر جهان آب و جاروی بینشی تازه خواهد شد
و خاک...
و من با دلی تازه
زندگی را شروع خواهم کرد!
و تنـــهاتـرین تنـــهایـان
که سال ها پیش برای آخرین بار واقعا مرده است
نیمه شب در نور باران ِ گور زیبایش
همه شادی های کودکانه اش را سوت می زند!
ظاهرا گاهی اوقات،
قبرها از خانه ها خوش نشین ترند!
سوت می زند ، آری!
آزاد، جسور، شاد...
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز ِ مرگ ِ پدرش
گُل بارانِ بوسه و سلام و دلداری می شود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال،
یا سرما و عشق...
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست!
یک لب خند،
دو تار ِ مو
و سه سلام...
این چنین جهان در چشمان ِ کهنه ام تازه می شود
در نور بارانِ گور ِ ساده ام...
آری!
چنین می اندیشم
در یک شنبه نیست انگاری
و کسی از دور صدایم می زند!
کسی شبیهِ کودکی های خودم!
پاورقی نوسینده :
خداوندا ۲۶ سال زندگی کردن را به من آموختی،
مطمئن باش که چگونه مردن را خود خواهم آموخت!
خداوندا چه کسی باورش می شد که روزی تنـــهاتــرین تنـــهایـان،
همان کسی که در اوج تنهایی هایش همیشه تو حضور داشتی و
جانشین همه نداشتن هایش بودی منتظر مرگ ِ خود باشد آن هم تا یک ماه دیگر!
تنــــهاتـرین تنــــهایـان خوب می داند که نفرین و آفرین ها دیگر بی ثمر است!
ای پناهگاه ابدی!
تو می توانی یک ماه دیگر جانشین همه بی پناهیهایم شوی!
پس لحظه ها را می شمارم تا روز موعود فرا رسد،
و روح تنـــهای تنــــهاتـرین تنــــهایـان را به نزد خودت باز گردانم!
دیگر تا یک ماه دیگر همه چیز برای تنهاترین تنهایان به پایان خواهد رسید
تنها یک وصیت نامه از او باقی خواهد ماند ،
که آن را هم در تاریخ ۲۶/۴/۸۷ توسط عزیزی ناشناس،
بر روی این وبلاگ به نمایش در خواهد آمد تا همگان بدانند :
که همه می رویم و تنــــها خــــداست که می ماند!
خداوندا تو خود خوب می دانی که این مرگ مشیت تو خواهد بود و
تنــــهاتـرین تنــــهایـان راضی ست به رضای تو تا آخرین لحظه...
صدای پای تو که می روی
و صدای پای مـــــــــرگ که می آید...
دیگر چیزی را نمی شنوم!
...
..
.
وسلام علیکم و رحمة الله.
نوشته شده توسط تنــهاتـرین تنــهایـان در تاریخ : یکشنبه ۲۶/۳/۸۷
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در یکشنبه 26 خرداد 1387 ساعت 5:49 PM
| لینک ثابت|
نظرات [34]