
داره بـــــارون میــــاد و من تنــهاتـرین دلــم بــــرای پـــل عـابر جـــونم تنــــــگ شـده!
در برابر پـائـــیز زانـو می زنم و بـــــاران پــرده مکرری است که دیدگانم را بر دریــچه بیـداری می بندد.
اگر که می خواهی مرا بیابی، بر دفتری نظر کن که در آنسوی پنجره های بسته ورق می خورد.
اگر که می خواهی دستم را بفشاری به زیر گامهایت نظری بیفکن،
تپش نبضم را احساس میتوانی کرد.
بــــــاران پائــــیزی اگر بگویم که ترا دوســـت تـر دارم از بهار باور میکنی ؟!
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در شنبه 25 آذر 1385 ساعت 11:37 PM
| لینک ثابت|
نظرات [27]| خرداد 1387 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|