هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ماست که تنــــهاست هنوز

گفتمش: دل میخری؟!
پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنـــها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خـود باز آمـــدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

دلم از درد مالامال ، از غصه و غم لبریز
در پس ِ پنجره سیاه ِ دوری، چیزی نمی یابی جز تنـــهایی
کاش قدرت سری به شهر خلوت ِ مه گرفته غبارآلود تنـــهایی می زد
تا شاید از پس گندم زار، دل آشکار می شد.
دل ِ مزرعه دار ِ فراموش شده بی تاب
دل را مثال پرنده ای کوچک
دیدم که در قفسی بزرگ زندانی ست
و از فرط تنـــهایی، پر و بال
ضعیف و ناتوانش را به دیوارها می کوبد
تا شاید راهی به بیرون بیابد
اندیشیدن در پس آن پنجره،
زمان را چون عابری مسرور دیدن
همه زخمی بر جای می گذارد
در ژرفای درون
که کس را خبری نیست از از این زخم
که مرهمی نیست
برای دل ِ پژمرده دیوانه خراب ِ با تو بودن
۰۰۰۰۰۰۰۰۰
با تشکر از دوست و همراه خوبم مهتاب که زحمت نوشته این متن رو کشیدند
با حق باشید و امیدوار.
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در دوشنبه 11 دی 1385 ساعت 09:24 AM
| لینک ثابت|
نظرات [11]| خرداد 1387 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|