برای نوشتن شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
مینویسم ، مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت
مینویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ ، به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
مینویسم ، مینویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد ...
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
مینویسم ، مینویسم از تو ...
تا تن کاغذ من جا دارد

تو دلتنگ می شوی چه می کنی ؟
من که زمان را سر می کشم ...
بر لبانم مهر خاموشی می خورد ...
دستانم ناخواه می نویسند ...
و چشمان بیمارم آرام آرم می بارند ...!
حال کلام آخر را با تو می گویم ای همراه واقعی :
دوستم بدار شاید فردایی نباشد.

نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در سه شنبه 12 دی 1385 ساعت 1:36 PM
|
لینک ثابت|
نظرات [21]