توی قطرههای بارون، میشکنه بغض صدام ...
دیگه غیر از یه دونه *پنجره* هیچی نمیخوام

یک *پنجره* برای دیدن ...یک *پنجره* برای شنیدن
... یک *پنجره* که مثل حلقه چاه در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ ...
یک *پنجره* که دست های کوچک تنـــهایی را
از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم سرشار می کند و می شود از آن جا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد ... یک *پنجره* برای من تنـــهاتـرین کافی ست.
پشت پنجره تنـــهایی ام
سرمای باران به شیشه می زند
برای رسیدن به لحظه ای
تمام زندگیم چشم بر این اندیشه می زند
که پروردگارا
تمام جــوانیم را
اشکهای تنـــهایی ام تیشه می زند.
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در پنجشنبه 21 دی 1385 ساعت 5:17 PM
| لینک ثابت|
نظرات [22]| خرداد 1387 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|