۩۞۩ تنهاترین تنهایان ۩۞۩
تقدیم به ندای حکایت های من

در گذشته ای نه چندان دور پنجره های نبود برای نگریستن
در عوض محبت و دوستی و پیوندی عمیق بود برای من و شاید تو
ولی پنجره ای گشوده شد و عشقی تازه پدیدار گشت عشقی که بند بند وجودت را گرفتار کرد

در آغاز من ندانستم اما حال خوب میدانم که چه حالی داری

 در بین زمین و آسمانی البته با معشوقه خود
چشمانم را بر گذشته بستم و با لبخند به حال تو نگریستم.اکنون با شادیت شادم و با غمت غمگین
نشسته ام و آرزوی خوشبختیت را میکنم و با خود فکر میکنم

که به راستی معشوقه ات میداند که چه گوهری را به دست آورده.؟؟؟
گهگاهی به یادی لبخندی میزنم و به همین کم قناعت میکنم
 

 

 


گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را

که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ،

آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ،

 تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...


گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

 تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ،

تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید ...


گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی ...


گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی

 همان بار اول شفایت می دادم ...


گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

000000

پ.ن : با تشکر از همراه خوب و همیشگی ام ندای عزیز که زحمت نوشته های این پست را کشیدند.

 

نوشته شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در شنبه 23 دی 1385 ساعت 11:09 AM | لینک ثابت| نظرات [20]


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
: نویسنده وبلاگ
تنــــــهاترین تنـــــهایــان
: ایمیل من
shayan_saadatmand@yahoo.com
: آدرس وبلاگ
www.tanhatarinetanhayan.blogsky.com
: با تشکر از
تمام تنـــــهایی هایی که با من بودند
: مخاطب عزیز
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ مربوط به تنهاترین تنهایان میباشد و هرگونه کپی برداری باید همراه با درج لینک به وبلاگ صورت بگیرد
خـداحــافـظ ... همین حالا
*پــــــــــــــــا یـــــــــــا ن*