در گذشته ای نه چندان دور پنجره های نبود برای نگریستن
در عوض محبت و دوستی و پیوندی عمیق بود برای من و شاید تو
ولی پنجره ای گشوده شد و عشقی تازه پدیدار گشت عشقی که بند بند وجودت را گرفتار کرد
در آغاز من ندانستم اما حال خوب میدانم که چه حالی داری
در بین زمین و آسمانی البته با معشوقه خود
چشمانم را بر گذشته بستم و با لبخند به حال تو نگریستم.اکنون با شادیت شادم و با غمت غمگین
نشسته ام و آرزوی خوشبختیت را میکنم و با خود فکر میکنم
که به راستی معشوقه ات میداند که چه گوهری را به دست آورده.؟؟؟
گهگاهی به یادی لبخندی میزنم و به همین کم قناعت میکنم

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ،
آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ،
تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ...
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم
تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ،
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ،
تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود
که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید ...
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی ...
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،
من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی
همان بار اول شفایت می دادم ...
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت
000000
پ.ن : با تشکر از همراه خوب و همیشگی ام ندای عزیز که زحمت نوشته های این پست را کشیدند.
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در شنبه 23 دی 1385 ساعت 11:09 AM
| لینک ثابت|
نظرات [20]