۩۞۩ تنهاترین تنهایان ۩۞۩
یکسال با همراهی شما گذشت

 

 

نه ، من خانه ای ندارم ، حرفی نمانده است

دیوار و سقف خانه من

همین هاست که می نویسم

همین طرز نوشتن

از راست به چپ

و امروز درست یک سال است که از بنای این خانه میگذرد

 

 

 

 

هوای این خانه تابستانی ست!

من عرق شادمانی می ریزم

و به دورترین ستاره آسمانم فکر می کنم!

ستاره یی که از نور همه ی خورشید ها محروم مانده است!

دوستانم ، خوب یا بد ، همچنان به زندگی ادامه می دهند!

دوستانی که زندگی خود را مدیون وجودشان می دانم!

من این وبلاگ را خانه خود می دانم ،

با هر چه پنهان و آشکار دارد!

آری آن لحظه که دست های جوانم

در روشنایی روز

گل بارانِ سلامُ تبریکات دوستان نیمه رفیقم می گشت ،

دلـــــــــــــــــــم

سایه ای بود ایستاده در سرما

که شال کهنه اش را گره می زند!

 

 

 

 

و من این روزها ، چــــقـــــدر روی معرفت را پیش شما همراهان همیشگی ام سفید کردم

توی این مدتی که از سفر آسمانی کربلا برگشتم

بارها می خواستم پیشتون بیام و از تک تکتون که واقعا بهم لطف داشتین تشکر کنم

اما نمیدونم چرا همش یه چیزی مانع میشد تا من نتونم یه سری بهتون بزنم

جا داره از همین جا از همه اونایی که بازم با وجود این بی وفایی ها تنــهاتـرین رو فراموش نکردند

تشکر و قدردانی کنم ...

قول میدم سر یه فرصت مناسب به همتون سری بزنم و جویای احوالتون بشم

و با کلی خاطره و عکس از کربلا دلاتون رو هوایی اون دیار کنم

 

 

 

 

ما کربلا رو دیدیم و حس کردیم و گفتیم و ... اما خدا قسمتتون کنه که شنیدن کی بود مانند دیدن ...

از یک ماهه پیش که از این سفر برگشتم آرامشی گرفتم که تا کنون برام نظیر نداشته

از وقتی که به شهر و دیار خودم برگشتم توی وجودم دعواست

جام تنگه ، هر چی میگم برو اونطرف تر گوش نمیده

همش خودم رو دارم به درو دیوار این قفس می زنم

ای کاش خودمون رو اینقده دلبسته به این همه گچ و آهنی که اطرافمون ساختیم نمی کردیم

هی می خوام از گلوم پر بگیرم و بیام بیرون اما نمیشه

حکایتم ، حکایت نوشته کربلا خیلی قشنگه هست و بس

این جان و جسم انگار بدجوری به هم چسبیدند و من این وسط دارم خفه میشم

فقط تنها چیزی که امروز بعد از مدت ها تونست از ته دل شادم کنه

خبر بازگشت دوست و همراه همیشگی ام جناب رضا مشتاق از کربلا بود که چقدر خوشحال شدم

راستش یه حسی بهم میگفت که بعد از دو ماه بی خبری باید بالاخره همین روزا شاهد اومدنش باشم

اما وقتی امروز صبح به وبلاگ سراسر پر از عشقش رفتم به یکباره یاد شعر حافظ عزیزم افتادم:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

 

 

 

خلاصه که عشق آف لاین این روزا حسابی پذیرای هوادارانش شده و هممون رو حسابی خوشحال کرده

ما هم که در کلبه خرابات خودمون درد و غم یار رو به هزار درمان نمیدهیم

امروز با یاد آقا رضای عزیزمون دلشادیم

و از اینکه دوباره حضور پر مهرش رو در کنار خودمون حس می کنیم

یه حس و حال دیگه ای واسه نوشتن داریم

البته از اونجایی که مهبلات اینجانب رو

هیچ وقت جزء آثار درجه پشم بازار وبلاگ نویسان هم نمیشه بحساب آورد

قصد جسارت به هیچ یک از دوستان اهل قلم رو ندارم و

بنابراین خودم رو همیشه از طایفه اونها فرسخ ها دورتر روئیت کردم

به قول آقا رضای خودمون :

باید برای درد ، دلی دست و پا کنم

آن را به اشک و آیینه مبتلا کنم

اینجا حضور عاطفه آلوده ریاست

باید شکایت عشقت به پیش خدا کنم

 

 

 

 

و در آخر :

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابد به یاریم

یا حق

نوشته شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در پنجشنبه 23 فروردین 1386 ساعت 8:47 PM | لینک ثابت| نظرات [42]


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
: نویسنده وبلاگ
تنــــــهاترین تنـــــهایــان
: ایمیل من
shayan_saadatmand@yahoo.com
: آدرس وبلاگ
www.tanhatarinetanhayan.blogsky.com
: با تشکر از
تمام تنـــــهایی هایی که با من بودند
: مخاطب عزیز
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبلاگ مربوط به تنهاترین تنهایان میباشد و هرگونه کپی برداری باید همراه با درج لینک به وبلاگ صورت بگیرد
خـداحــافـظ ... همین حالا
*پــــــــــــــــا یـــــــــــا ن*