دورتر
این جا
حوالیِ خوشه ی گندم ِ از داس افتاده یی ،
من بودم که می خواندم !
با تک بالِ پوسیده ام !
دورتر ...
این جا
پشتِ نه صدایی دیگر
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
نه روز !
و همچنین می اندیشم ...
و کسی از دور صدایم می زند !
کسی شبیهِ کودکی های خودم !
پ . ن : آری ، سالهاست که مرده ام ...
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 12:02 PM
| لینک ثابت|
نظرات [4]| خرداد 1387 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|