خانم مارگرت میچل !
ملالی نیست !
هنوز هم برای مرگ و سرطان و نامهربانی
درمانی نیافته ایم !
اوضاع جو زمین خوب است
و اقیانوس ها هم چنان آرام
و دریاها هم چنان سرخ
بر فراز ِ برلین
به فرشته های ویم سلام دارم !
نیمه شب است !
کمی نان خورده ام و اشک و عسل !
برای مرغ های بی بال و پر ِ رویاهایم
که پریدن را حتا دیگر از یاد برده اند
هنوز امید بر می بندم و دام بر می نهم ،
اما از دست ِ یاری دهنده و
کلام مهر آمیز هم چنان خبری نشده است !
گوش ِ شنوایی به چنگ نیاورده ام !
هم چنان دامم را تهی می یابم !
دیگر نه پای نشستن برایم مانده است
و نه حوصله ی دیگر بار و دیگر بار که دامی باز گسترم ...
معجزه ای کن !
قبل از آن که با درافکندن خود به عمق ِ دره ،
به شناخت خویش توفیق یابم !
منتظر معجزه تان هستم ...
در می زنند !
من صدای در زدن ِ مرگ را می شناسم !
به او چه بگویم ، تا دست از سرم بردارد ؟
گاهی به صورت دوستی ، به بهانه وصول طلب می آمد ...
اروپای شما به شکل سرسام آوری جیغ می کشد !
ما در حیرت ِ خویش به شب تبدیل شده ایم !
بورداهایی با مدل های گوناگون خود را می لرزانند !
ساکنین جزیره ها باید محتاط تر عمل کنند !
ما بر گُسل خانه ساخته ایم !
ما و شما !
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در شنبه 12 آبان 1386 ساعت 10:48 AM
| لینک ثابت|
نظرات [4]| خرداد 1387 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|