تابه ی خیالی جهیزمون یادت می آد ؟
با وفاتر از تو بود !
سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند !
ساخت با چربی و چرک !
هفته و هفت نیمرو !
دسته اش آب شد و رنگش رفت !
بگذریم ...
بگذریم از گذر ِ آن همه رویاهایش !
حسرتِ دیدنِ فِر ،
پختن پیتزاهایش !
گاه گاهی از سر بی تابی ،
گریه می کرد ولی تابانه !
گنگ و پیچیده ! معماگانه !
آتش فقر مرا می بوسید !
هم زمان با دلِ من می پوسید !
دلِ من !
تابه ی رویاهایم ...
پ . ن : یا همون (حرف دل) : ای کاش توی زندگی ،
کسی رو داشتم که می تونست مثل تابه ی رویاهام ادامه این راه رو باهام همسفر بشه ،
باور کنید بعضی وقتا تنهایی با همه لذتی که داره تحملش برام یه کم سخت میشه
یه وقتایی دیگه
تنـــهایی و این هفته و هفت نیمرو ،
تنـــهایی و این مردی که همیشه بندی رو گره می زنه یا گرهی رو باز می کنه ،
تنـــهایی و کار و کار و کار ،
تنـــهایی و دیدن مناظر هفت گانه شهرمون از بلندی اونم در اوج سکوت و تاریکی شب
تنـــهایی و خیلی چیزای دیگه که گفتنش میشه بی فایده ،
طاقت فرسا و خسته کننده میشه ...
نه که خیال کنی تنـــهاترین تنــــهایان خسته شده ها ... نه !
خسته نمی شم از این زندگی !
حتی اگه سقف آسمون رو سرم خراب بشه !
قسم به همون ذکر : (الهی و ربی من لی غیرک ... )
که راضی ام به تنهایی که برای رضای تو باشه ، مگه خودت نگفتی :
که همانا خدا برای بنده اش کافیست.
آری ... گفتی بیــا
زنــدگی خیلی زیبـــاست !
دویـــــــدم ...
خلاصه که من تو فکر یه سقفم
( اما نه اون سقفی که اسپانسر بانک مسکن هر شب تبلیغشو از تلوزیون بهت نشون میده )
تو فکر یه سقفم
سقفی که تو باشی و
منی عاشق و
تابه رویاهایم و خدایی که در این نزدیکی است ...
ایــنک از همان دیار تنــهایی و رویــاهایش به همه شما خوبان می گویم :
بـــــــــدرود و بـــــــــــــصـد بـــــــــدرود
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در شنبه 24 آذر 1386 ساعت 7:14 PM
| لینک ثابت|
نظرات [7]