تقدیم به دوستم مهندس محمد رضا حائری
که دارُ ندارش را چای و میوه کرد و به خورد ِ ما داد ،
تا بلکه یکی از آن جمع چهل نفره شاعر شود ...
و هیچ کدام نشدیم !
گروه ِ ما همه شاعران خوبی هستند !
همه برای سیگار ِ خام ِ هم کبریت می کشیم
و برای هم قندان هُل می دهیم !
لبخند می زنیم و
با دستانی که از پاکی و اشتیاق می لرزند ،
دفترچه های کوچک و بزرگِ خود را
زیر ِ صندلی ها پنهان می کنیم !
می گوییم و گوش می دهیم
و این چنین شب ِ ما
ـ آگین ِ عطر و لبخند ـ سپری می شود !
تنها بزغاله ها می دانند طعم ِ تلخ ِ بادام ِ خام ِ ما !
کِی سَر می رسد
مرگ ِ این همه خوب و خوبی ها ؟
برزخی که در آن
هیچ قندانی جا به جا نمی شود
و کسی دانه ی کبریتش را ،
حرام ِ سیگار ِ دیگری نمی کند ؟
این اتفاق شوم وقتی اُفتادنی ست
که در یکی از شب ها ،
یکی از دوستان شعری بخواند ،
که در توان ِ سرایش ِ هیچ کس ِ دیگر نباشد !
پ . ن : شب ِ شعر یلدای امسالمان را باز هم بدون خواهری گذراندم که
سالهاست در دیار غربت زندگی می کند و هر وقت که دلم برایش تنگ می شود و
صدای زنگ تلفنش را در فرسنگ ها آن طرف تر به صدا در می آورم
به من می گوید :
سهم من از یلدای شما انار و آجیل و ... نیست که هر سال برایم می فرستید ،
سهم من از یلدای شما خاک آن دیار است ،
برادر ، برایم خاک ایران را بفرست
و خوب به یاد دارم که می گفت :
این روزها چقدر دلش برای صدای اذان ِ کوچه و محله هامان تنگ شده است
و من تنــهاتـرین دوباره با شنیدن حرف های زیبای ِ او گنگ و مبهوت شدم و
نگاهم را به آسمان و آن ستاره ای انداختم که گویی او هم آن ستاره را می نگرد و دیگر هیچ ...
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در سه شنبه 4 دی 1386 ساعت 7:11 PM
| لینک ثابت|
نظرات [5]