امروز آخرین دارایی ام را که سازم بود ، برای فروش گذاشتم
گویی تار و پود زخم های دلم را فدا می کردم
باشد اگر قرار این است که برای به تو رسیدن آخرین و وفادارترین هایم را هم از دست بدهم
راضی ام به رضای تو و قسمت های تنـــهایی ام
آری ...
نالد به حال زار من امشب سه تار من
این مایه تسلی شبهای تــــــــــار من
ای دل ز دوســــــتان وفـــــــادار روزگــــار
جز سـاز من نبــود کسی سازگار من
بگذار بگزریم از گذر زمان و زمانه این متعلقات خاطراتش ،
امشب سرم هوای اربـــــــعین را دارد و چه اندازه دلـــــــــــــم بی تاب است ...
خدا کند که دل خسته ام را قراری باشد
خدا کند که بیایی چرا که بهار عمر امسالمان بدون تو بهار نمی شود
آری ... بـــــــهار نزدیک است ؟؟!
و باز هم تنــــهایی و دیگر هیـــــــــــــــــــــــــــــچ و ...
پ . ن : اشتغال ثانیه هایم به تنـــهایی آنقدر زیاد شده که شاید فرصت بهار را هم نداشته باشم
لذا از همین کنج تنـــهایی بهترین بهـــارها را برایتان آرزومندم ...
با حــــــــق باشید و امیـــــــــــــدوار
نوشته
شده توسط تنــــهاترین تنــــهایان : شایان در چهارشنبه 1 اسفند 1386 ساعت 9:06 PM
| لینک ثابت|
نظرات [3]